الهی !
من بی تو،
در آستانه تنهایی ایستاده ام.
همه درهای جهان بی تو،
به رویم بسته خواهد شد.
الهی!
دست هایم از آستان دعای تو فراتر نمی روند
پس اجابتم کن
که دستانم عادت نکرده است
غیر از تو به سوی کسی نیاز آورند.
الهی!
من سال هاست که از تو دور افتاده ام
گم کرده راهم
در حوالی من
هیچ پرنده ای جریان ندارد.
پنجره هایم راه آفتاب راگم کرده است
و ماه از ایوان خانه ام سرازیر نمی شود
چونان ماهی تنگی ام
که در تنگنای آب ها گیر کرده است
ماهی کوچکی
که از دریای مهربانی تو دور افتاده است.
الهی!
مخواه بام خانه ام دور از بوی کبوتران دق کند
مخواه آیینه ها تصویرم را فراموش کنند!
الهی!
مخواه که دور از یاد تو
در تنهایی خویش بپوسم
چونان آیینه زنگار گرفته ای
که پشت غباری از فراموشی بمیرد.
الهی!
اگر تو برانی ام
به کدام سو رو آورم؟
به هر سو که رو می گردانم
عطر تو سرشارم می کند.
الهی!
دست های قنوتم را
از ستاره های باران زده لبریز کن
تا شب های تاریکی ام را
با یاد تو چراغان کنم.
بین من و یاد تو
فرسنگ ها فاصله افتاده است
تو بخوانم
تا به اندازه هزاران سال خورشیدی
به تو نزدیک شوم.
الهی!
تویی که هیچ گاه مرا فراموش نمی کنی
و من ذره ای ناچیزم
در برابر آفتاب بی نهایت مهربانی تو یا نور!
مرا در روشنایی مطلق
خویش غرق کن که تاریکم.